نئولیبرالیسم؛ منشا و پیامدهای آن

نئولیبرالیسم

برای حمایت از محتوای رایگان، به اشتراک بگذارید

اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در email

ولکر و تاچر از میان ابهام و تاریکی دکترین خاصی را بیرون کشیدند که نئولیبرالیسم نام گرفت. از منظر نئولیبرالیسم نقش دولت در اقتصاد، ایجاد و حفظ یک چارچوب نهادی مناسب برای عملکرد شیوه های آن است.

در این مطلب سعی می‌کنیم خیلی ساده به اصل، منشا و پیامد‌های ظهور آن بیپردازیم.

بخش اول؛ دنیای دیگر آزادی

بنیانگذاران اندیشه نئولیبرالی آرمان‌های سیاسی همچون “منزلت انسان” و “آزادی فردی” را به عنوان اصول بنیادین و ارزش‌های محوری تمدن برگزیدند. این فرض که آزادی بازار و آزادی تجارت ضامن آزادی‌های فردی‌اند یکی از مشخصه‌های مهم اندیشه نئولیبرالی است.

دولت نئولیبرال

ماموریت دولت نئولیبرال تسهیل انباشت سرمایه سودآور از طریق سرمایه داخلی و سرمایه خارجی می‌باشد. نخستین تجربه شکل گیری دولت نئولیبرال پس از کودتای پینوشه در یازده سپتامبر ۱۹۷۳ بود: بچه‌های شیکاگو

به گفته رابرت دال و چارلز لیندبلوم، سرمایه‌داری و کمونیسم هردو در شکل ناپخته خود شکست خوردند و راه صحیح ایجاد ملغمه‌ای درست از دولت، نهادهای دموکراتیک و بازار برای تامین صلح است.

با بحران مالی اروپا در دهه شصت، لیبرالیسم درونی شده و عملا از رمق افتاده بود در نتیجه باید جایگزینی یافت می‌شد. آن سوسیالیسم و کمونیسم بود ولی نهایتا تا میانه دهه هفتاد و پس از آن جبهه چپ نیز از کارسازی افتاد.

ژرار دومنیل و دومینیک لوی معتقدند نئولیبرال سازی پرونده‌ای برای تجدید حیات طبقاتی بوده است.

تاریخ مختصر نولیبرالیسم (۲۰۰۵)-دیوید هاروی

نئولیبرال سازی را میتوان یا پروژه‌ای خیالی با هدف تحقق یک طرح نظری برای سازماندهی سرمایه‌داری بین المللی یا پروژه‌ای سیاسی برای برقراری مجدد شرایط انباشت سرمایه و احیای قدرت نخبگان اقتصادی تلقی کرد.

پیدایش نظریه نئولیبرالی

حلقه آنها شامل گروهی از جمله لودویک فن میزس، میلتون فریدمن و حتی برای مدتی کارل پوپر بود که گرد فردریش فن هایک جمع شده بودند.

آنها خود را لیبرال در معنای سنت اروپایی می‌نامیدند ولی برچسب نئولیبرال به دلیل پیروی از اصول اقتصادی نئوکلاسیک نیز خوردند با این وجود نظریه دست نامرئی آدام اسمیت را همچنان قبول داشتند. این ساختار نظری انسجام زیادی ندارد. انضباط علمی اقتصاد نئوکلاسیک آنچنان با الزام سیاسی آن همخوانی ندارد.

تثبیت و تحکیم چشمگیر نئولیبرالیسم در مرام و مکتب اقتصادی جدیدی که سیاست عمومی را در سطح دولت در جهان سرمایه‌داری پیشرفته تنظیم میکند در ایالات متحده و بریتانیا در ۱۹۷۹ روی داد.

آمریکا شیوه ای جدید از امپریالیسم را شکل داد و به سلطه استعمار کهن قدرت‌های اروپایی از سوی دیگر پایان داد.

با تحریم نفت و افزایش قیمت آن صاحبان نفت اوپک مخصوصا عربستان، صاحب سرمایه زیادی شدند و شروع به سرمایه‌گذاری در بانک‌های نیویورک کردند. بانک‌ها با توجه به شرایط رکود و نرخ پایین بهره در ایالت متحده، آنها بهترین گزینه را کشورهای در حال توسعه که نیاز فراوان به سرمایه داشتند، یافتند.

ناتوانی این کشورها در بازپرداخت را به ازای تغییرات ساختاری در آن کشورها و مبارزه با کینزگرایی در کشورهای خود قراردادند. این سیاست در دهه های ۸۰ و ۹۰ منجر به احیای قدرت نخبگان اقتصادی و طبقه بالا در ایالت متحده در سایر کشورهای سرمایه‌دار پیشرفته شد. این ناشی از بیرون کشیدن زیاد مازاد سرمایه از سایر نقاط جهان از طریق جریان‌های سرمایه بین المللی و اعمال تعدیل‌های ساختاری بود.

معنای قدرت طبقاتی

طبقه دقیقا در اینجا به چه معناست؟ این مفهوم تا حدودی همیشه مبهم و به زعم برخی نامعلوم بوده است. وقتی میگوییم نئولیبرال سازی برای احیای قدرت طبقاتی بوده باید نیروهای پشت آن را شناسایی کنیم . ولی وقتی طبقه یک پیکربندی اجتماعی ثابت نیست در نتیجه کار دشوار است. و از طرفی نئولیبرال سازی میتوانسته برای احیای قدرت طبقاتی بوده باشد ولی لزوما به معنای احیای قدرت اقتصادی همان مردم نبوده است.

تنش در بین صنعتگران و سرمایه‌داران باعث شد حوزه صنعت نیز در حوزه مالی و سیاست‌های آن داخل شود. این جریان نئولیبرالیسم در واقع نه سرمایه٬داران واقعی بلکه کسانی که در حوزه‌های مالی فعالیت می‌کردند را ثروتمند کرد. نظیر مدیران اجرایی ارشد موسسات مالی.آنها توانستند در موارد زیادی با فریب دادن سهامداران ثروت‌های هنگفتی به جیب بزنند.

آیا شکل گیری طبقاتی را باید امری فراملیتی دانست؟ یا اینکه هنوز هم میتوان آن را امری دانست که در چارچوب محدوده‌های دولت ملی قرار دارد؟ این امر با توجه به شرایط کنونی اغراق آمیز است که بگوییم در محدوده ملی شکل میگیرد. این مهم از قرن نوزدهم و حتی قبل آن شروع شد ولی با جریان نئولیبرالیسم تشدید و شکل کنونی خود را یافته است.

چشم انداز آزادی

کارل پولانیی نقد‌های جدی به معنا و مفهوم آزادی از منظر نئولیبرال وارد میکند. او آزادی را به دو نوع خوب و بد تقسیم میکند که هر دو نتیجه اقتصاد بازار است. وی معتقد است پایان علم اقتصاد بازار می‌تواند آزادی را برای همه تامین بکند و نظم و کنترل میتواند این مهم را انجام دهد. ولی برخی برنامه ریزی و کنترل را در حکم انکار آزادی و عدالت و رفاه را در حکم استتار آن، بردگی میدانند.

حرف نهایی

نئولیبرالیسم به کسانی حقوق و آزادی میدهد که درآمد، فراغت و امنیت‌شان نیازی به افزایش ندارد و چندرغازی هم برای ما باقی میگذارد.

بخش دوم؛ ساختن رضایت

معمولا رضایت مبتنی بر آن چیزی است که گرامشی آن را حس مشترک مینامد(common sense). حس مشترک از عادت‌های دیرینه جامعه پذیری فرهنگی که اغلب عمیقا در سنت‌های منطقه‌ای و ملی ریشه دارند، ایجاد میشود. حس مشترک همان عقل سلیم(good sense) که از طریق بررسی نقادانه مسائل روز ایجاد میشود، نیست.

مسائل سیاسی هنگامی که به مسائل فرهنگی پیوند داده میشوند حل ناشدنی میشوند.

گرامشی

برای درک نحوه ایجاد رضایت سیاسی باید پوسته‌های فرهنگی معانی سیاسی را بشکافیم.

راه‌های ایجاد مشروعیت برای نئولیبرال سازی
  • تبلیغات ایئولوژیک نیرومند
  • سیر طولانی اندیشه های نئولیبرالی  از این نهادها که هایک در ۱۹۴۷ پیش‌بینی کرده بود
  • سازماندهی موسسات پژوهشی
  • تسخیر بخش‌هایی از رسانه‌ها
  • گرویدن بسیاری از روشنفکران به شیوه نئولیبرالی تفکر

در واقع تلاشی برنامه ریزی شده برای پیشبرد آرمان‌های فردی توانست توده‌ها را جذب و تلاش همه جانبه برای احیای قدرت طبقاتی را پنهان کند.

ما باید زمینه مادی ایجاد رضایت را بهتر بشناسیم:

هر جنبش طرفدار آزادی فردی در خطر غلتیدن به سوی نئولیبرالیسم نیز هست. برای مثال جنبش ۱۹۶۸، در کنار آزادی‌های فردی، عدالت اجتماعی را نیز به عنوان یکی از اهداف سیاسی خود مطرح کردند.

بحران نیویورک یک تجربه موفق نئولیبرالیسم بود چرا که با سیاست‌های پولی و مالی نئولیبرال از بحران بیرون رفتند. ولی همه چیز از حالت دموکراتیک خارج شد و نیویورک مظهر زندگی پست مدرن شد. تمام دستاورد‌های طبقه کارگر به راحتی از بین رفت که طی دهه‌های متوالی به دست آمده بود.

مدیریت بحران نیویورک که به شیوه نئولیبرال صورت گرفت، اثبات کرد(چه در سطح داخلی و چه در سطح بین المللی) در صورت بروز اختلاف بین انسجام مالی موسسات و سود صاحبان اوراق قرضه و رفاه شهروندان از سوی دیگر باید به اولی امتیاز داده شود.

“سیاست دولت ریگان ۱۹۸۰صرفا تکرار سناریوی نیویورک دهه۱۹۷۰بود”.

درواقع تجارت برای عملی کردن اهداف خود به طبقه سیاسی و پایگاه مردمی نیاز دارد. که در این بین حزب جمهوری خواه پیاده نظام آن و آرمان جنبش‌های ۱۹۶۸ که آزادی فردی بود به سوی نئولیبرالیسم غلتیدند. با این که نئولیبرالیسم در شکل‌گیری آن هیچ نقشی نداشت ولی نهایت استفاده را از آن برد.

منابع:

کتاب تاریخ مختصر نئولیبرالیسم، نوشته دیوید هاروی، ترجمه محمود عبداالله‌زاده، نشر اختران

در خبرنامه ما عضو شوید

ایمیل‌تان را وارد کنید، ما دو هفته یک بار به شما محتوای ناب پیشنهاد می‌کنیم

2 دیدگاه دربارهٔ «نئولیبرالیسم؛ منشا و پیامدهای آن»

  1. مسائل سیاسی هنگامی که به مسائل فرهنگی پیوند داده میشوند حل ناشدنی میشوند.

    ??????

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اسکرول به بالا